
یک روز مردم یک قبیله خیلی ابتدایی
از وجود یک پلنگ بزرگ خبر دادن...
عده ای این خبر رو شنیدن و برای کمک به اون قبیله
به وسط جنگل رفتن
برای ثبت لحظه ها ی شکار هم
چند تا دوربین و خبرنگار اعزام شدن.
همه جمع شدن تا برای نابودی پلنگ بزرگ نقشه بکشن.
اونطرف بیشه چند تا پلنگ ،با اضطراب
روند این پروژه رو دنبال میکردن....
"اگه به دام بیوفته ،چی میشه...
دیگه ما حکومت جنگلو به دست میگیریم"
.................
قرار شد یک گودال بزرگه بزرگ بکنن بعد تهش
چند تا نیزه تیز رو به بالا وبعد روی حفره رو
با چوبهای نازک
و نهایتا کمی خس و خاشاک................
دوربینها در گوشه ای انچنان استتار شدن که خود فیلمبردارها هم
اولش نتونستن جاشو پیدا کنن.......
مردم قبیله دور آتیش میچرخیدن و برای نابودی پلنگ بزرگ
به روش خودشون دعا میکردن.
اونطرفه انبوه درختا،پلنگ های پیر و ضعیف ،
تا زمان مرگ پلنگ قوی نفسشونو توی سینه حبس کرده بودن .
همه چی حاضر بود جز..
..جز طعمه......
در حالی که کیسه ی سیاه و بو گندویی
روی سرم کشیده بودن ،
کشون کشون میبردنم به جایی که هیچ حس خوبی به اون نداشتم.
وقتی کیسه رو از روی سرم برداشتن ،
تازه متوجه شدم چه بلایی قراره سرم بیاد.
یکی از پاهامو با یک حلقه به زمین بسته بودن
و بین منو بیشه که محل رفت و آمد پلنگ بزرگ بود
یک چاله با کلی نیزه استتار شده بود.
دوربینها روی من قفل شده و تنها صدایی که به گوش میرسید
صدای نفس نفس من
و چکیدن بزاق دهان پلنگ بر روی
شاخه های خشک اطرافم بود......
.......................
.............................
یکدفعه با صدایه وحشتناکه نعره پلنگ و
به دنبال اون غرش پلنگهای پیر
و هلهله مردم قبیله
،متوجه شدم که به دنبال خیز پلنگ به طرف من
،یکباره زمین زیر پاش خالی شده و در مقابل دوربینها
به ته چاله سقوط کرده...........
.همه خوشحال بودن .
هر کسی چیزی میگفت و در کمال شادی و رضایت
وسایلش رو جمع میکرد و بطرف ماشینهاشون میرفتن......
...همه اکیپ فیلمبرداری رفتن 
و مردم قبیله هم شعله آتش هاشونو بیشتر کردن
و به پای کوبی و شاد ی مشغول شدن .....

پلنگهای باقی مونده هم رفتن تا با چند شکار بعد از مدتها،
دلی از عزا در بیارن.....
باورتون میشه
هیچ کس به فکر من نبود
هر چی سعی کردم پامو از توی حلقه در بیارم نتونستم..
هرچی بیشتر سعی میکردم
طنابها و حلقه ها محکمتر میشد......
.اطرافم پر بود از تاریکی و وحشت.
در دل تاریکی
چشمهای حیض کفتارها و شغالها رو
بر روی بدنم احساس کردم
اونا دورم حلقه زدن .
آخه مگه من چه گناهی کردم
یکی دیگه قلدر جنگل بود
و یک عده دیگه از حضور اون کلافه شده بودن ..
.من این وسط چکاره بودم؟....
.فردا صبح بچه های قبیله حلقه پای منو بردن
و به بزرگ قبیلشون نشون دادن و گفتن :
"دیشب اون آهوی بیچاره رو فراموش کرده بودیم ............."
(ترنج)